پوریای ولی پهلوان پایتخت حضرت حق
پوریا پهلوانی بود که در شهر خودش هیچکس با نمی
توانست مقابله کند
پس قصد بلاد دیگر نمود و همه جا پهلوانان را
مغلوب میکرد
آنگاه به قصد پایتخت حرکت کرد تا پهلوان آنجا را
نیز مغلوب سازد و خود به جای او نشیند .
آوازه ی قدرت اوبه اطراف رسیده بود و بدین ترتیب
وقتی حرکتش بسوی پایتخت محقق شد در دل پهلوان آنجا رعب بسیار پدیدی آمد و مهموم و
متفکر شد
مادرش آثار غصه را و حزن را در او دید و سبب را
پرسید
پسر صورت واقعه را بیان کرد.
مادرش زنی صالحه و پاک اعتقاد بود متوسل به حضرت
حق شد و هرروز نذری میکرد روزها حلوا می پخت و بر دروازه ی شهر فقرا و ضعفای از
راه رسیده را اطعام میکرد
تا روزی که پوریا به دروازه شهر رسید و دید زنی
آنجا نشسته است و طبقی از حلوا پیش رو دارد نزدیک آمد و از قیمت پرسید زن گفت:
فروشی نیست بلکه نذراست
پوریا پرسید : برای چه نذر کرده ای؟...
متن کامل در ادامه مطلب...
ادامه مطلب